تبليغاتX
مهربون عاشق

 

چقدر دلم براي خودم

 تنگ

 شده بود

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 3:11 بعد از ظهر | لینک ثابت |

اعتراضات يك ني ني 14 ماهه

آقاي پدر! در کمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچه ي غير پاستوريزه ، و سار و سيبيل سيخ سيخي آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نماليد !

 

 

خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط حس چشايي من، نه تنها کمکي به رشد فکري من نمي کنه، بلکه براي دبي شير شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم يکي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود!

 

پدر محترم! هنگام دستچين کردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقاي سبزي فروش خودداري نماييد. چشمهاي تلسکوپي، گوشهاي ماهواره اي و سيبيلهاي دم الاغي اش مرا به ياد قرضهاي شما مي اندازد!

مخصوصاً وقتي که چشمهاي خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهايش " بول بول بول بول" مي کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهي کف شامپو تو چشت! شب بخوابي خواب بد ببيني! جيش کني تو شلوارت!

 

مادر محترم! شصت پا وسيله اي است شخصي، که اختيارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد!
آقاي پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جاي پرت کردن قابلمه و ماهي تابه به روي زمين، از چيني هاي توي کابينت استفاده نماييد! اکشن بودن دعوا به همين چيزاست!

 

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ي زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها براي سلامتي شما خوب نيست، بلکه موجب مي شود که شيرتان بوي" بچه سوسک مرده" بدهد.

آقاي پدر! کودکان توانايي کافي براي حفظ جيش خود ندارند و اين توانايي هنگامي که شما شکم مرا "پووووووف" مي کنيد به حداقل مي رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم .

 

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 11:37 قبل از ظهر | لینک ثابت |


سلام نازنينم مهربانم (خدا جوني با خود خودت هستم...)

چشمهاي تو تيله هاي روشني هستندوحکم دوخورشيدي را دارند که هميشه در افق آرزوهاي من ميدرخشند. فروغ چشمهاي تو آرمانها وآرزوهاي من هستند.جاذبه هايي که از فضاها وراههاي دور به هم ميرسند.تمام گلايه هايت و تمام کلام ناگفته ات درسکوت آن چشمان هميشه خيره ات با وجود اينهمه فاصله برايم مفهوم و آشناست. من هرشب براي تو نامه مي نويسم وصبحها قبل از اينکه افتاب به کوچه مابيايد آنرا به پاي گنجشکي مهربان مي بندم تابه تو برساند.آيا نامه هايم را مي خواني؟ 

براي تو مي نويسم.براي تو که معناي باران را ازناودانها نمي پرسي وهيچگاه با کوهها قهرنميکني.براي تو که پنجره را بخاطر ديدن خورشيد دوست داري وبه ياس بخاطر اينکه بوي يار رادارد احترام ميگذاري.در تنهائي  سرشار ازحضور صميمانه تو اينک من اعتراف ميکنم.دراتاق ساکت وتاريک هرگاه من نگاه توراشعر ميکنم اگر کلمات همراه من نباشند دلم مي پوسد. اگر فرصت نوشتن را از من بگيرند مثل درختي که به شوره زاري دور تبعيد شده باشد خشک مي شوم. اگر کلمات از من بگريزند ومرا تنها بگذارند از درون ميگدازم.من شب وتنهائي را با کلمات دوست دارم.براي تو مي نويسم.آيا نامه هايم را مي خواني؟    

براي تو مي نويسم . براي تو که ازتمام بهارها به فروردين نزديکتري.براي تو که از همه ارديبهشتها به بهشت شبيه تري. براي تو که پائيزرانيزدوست داري وزمستان را ازخانه ات نمي راني.

عزيزم مهربانم

جايت بيش ازهمه درکنارم خاليست.  

 اي ساده ترين بامن

 صداکن مرا.صداي تو خوبست.صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است که درانتهاي صميميت حزن مي رويد.     

روزها مي روند و مي آيند.ابرها فرو مي ريزند وگنجشکها پير مي شوند. من يقين دارم اگر امروز پنجره روحم را به سوي تو بازنکنم هرگز با پرنده ها همسفر  نخواهم شد.

 هرشب دراتاق کوچکم به يادت فانوسي مي سازم و آنرا به دورترين ستاره هديه مي دهم . تو ازصبح زيباتري و اول همه دفترهايم طلوع مي کني.تو از همه خورشيدها بزرگتري ودرابتداي همه آه هايم مي درخشي.براي تو مينويسم. تو كه بهتريني...

 

 خدا جوووووووونييييييييي دلم برات تنگيده. با من حرف بزن....

 

 

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 7:45 بعد از ظهر | لینک ثابت |


کاش مي شد سرزمين عشق را بين هر عاشق صفت تقسيم کرد

کاش مي شد آسمان عشق را با زبان عاشقان تفهيم کرد

کاش مي شد با حضور عاشقان سرزمين عشق را رنگين نمود

کاش مي شد با کلام عاشقان درد يک بيچاره را تسکين نمود

کاش مي شد در سياهي نورشد از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش مي شد با صداقت جور شد باشکوه قاصدک محجور شد

کاش مي شد عاشقي را جار زد قاتلان عشق را بردار زد

کاش مي شد ........

 

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در دوشنبه بیستم شهریور 1385 ساعت 11:20 قبل از ظهر | لینک ثابت |


خانم، گنجشک نباشيد!

 

اين داستان را جدي بگيريد و بخوانيد، زيرا بدبختي دم درازي دارد!

 

در يک شب سرد زمستاني، يک جوجه گنجشک کوچولو تنهايي درون آشيانه نشسته بود. اين جوجه کوچولو که تاز‌گي‌ها پر درآورده بود، فکر مي‌کرد خيلي بزرگ شده و ديگر حتي عقاب هم نمي‌تواند به گردش برسند، گمان کرد وقت است که ديگر پرواز را تجربه کند. آمد کنار آشيانه و بالي زد اما به پايين افتاد.

 

جوجه خام‌انديش ما هنوز نمي‌دانست که بال‌هايش تحمل وزنش را ندارند، به همين خاطر مثل يک تکه سنگ افتاد پايين و لنگ در هوا ماند! خوشبختانه روي زمين برف زيادي نشسته بود و گنجشک کوچولو آسيبي نديد. اما چون بسيار دردش آمده بود شروع کرد به جيک جيک کردن و ناله کردن.

 

يک اسب مهربان که آن شب آمده بود در جنگل و در چادر مسافري خودش کتاب مي‌خواند، گاهي سرکي بيرون مي‌برد و از هواي آزاد لذت مي‌برد،‌ با شنيدن صداي گنجشک چرت مطالعه‌اش پاره شد و آمد ببيند تا چه خبر است ... اما همين که گنجشک را ديد شصتش خبر دار شد که چه خبر است! با لحن صاف و ساده‌اي گفت دختر خانم به نظرم شما به دردسر افتاديد، بايد کمک تان کنم.

 

آن شب در جنگل موبايل آقا اسبه آنتن نمي داد تا به پليس 110 زنگ بزند و کمک بخواهد. تازه! مطمئنم اگر هم آنتن مي‌داد فرق زيادي هم نمي‌کرد چون گنجشک کوچولو که چشمش به قد و هيکل آرنولدي آقا اسبه افتاد چند تا قلب صورتي اطراف کله‌اش ظاهر شد و شروع کرد به دور خوردن،‌ او با لحن سوزناکي گفت :‌ آقا اسبه قهرمان، شما که در اين جنگل سرد و تاريک به نجات من آمديد، به دادم برسيد،‌ دارم يخ مي‌زنم! کمکم کن! کمکم کن! نذار اينجا تک و تنها بمونم...

 

آقا اسبه که نصف حرف‌هاي گنجشکه را نفهميده بود، شروع کرد به فکر کردن و آناليز موقعيت و تا اينکه ديد اگر اين گنجشک خانم بخواهد تا صبح در برف‌ها بماند حتما يخ خواهد زد و از طرفي ارتفاع آشيانه‌اش هم آنقدر زياد بود که دستش نمي‌رسيد گنجشک کوچولو را به جاي اولش برگرداند فکري به سرش زد. نه آتش بود نه  پليس 110 و نه راه برگشتي. اين بود که تصميم نهايي را گرفت. بدون توجه به جيغ و دادهاي گنجشک نق‌نقو، پشتش را به او کرده، دمش را بالا برد و بعد از کمي تمرکز و مديتيشن ناگهان يک تاپاله گرم و بوگندو روي سر گنجشک خانم انداخت!!

 

گنجشکه از عصبانيت و تعجب برق سه‌فاز از کله‌اش پريده بود، سرش را از وسط تاپاله متعفن بيرون آورد و چاک دهنش را باز کرد و هر چي فحش آب نکشيده بلد بود نثار هيکل آقا اسبه کرد. آقا اسبه هم بدون توجه به سر و صداي او بدون اينکه حتي سرش را برگرداند راهش را گرفت و دوباره به درون چادر مسافرتي‌اش رفت. گنجشک خانوم ما که اصطلاحاً به هيکلش ... شده بود، بنا به جيغ و داد و فرياد گذاشت. گنجشک کله‌پوک اصلا به اين فکر نکرده بود که ديگر سرما اذيتش نمي‌کند و نوکش به هم نمي‌خورد. تنها به اين فکر مي‌کرد که چرا روح لطيف و شاعرانه‌اش توسط يک اسب بي‌شعور و بي احساس اينگونه لگد مال شده است.

 

تا اينکه اين جيغ و دادها به گوش روباه زبلي که آن اطراف داشت زير ابرو برمي داشت و به موهاي دمش ژل مي‌زد، رسيد! مثل فشنگ سوار 206 گوجه‌اي رنگش شد و فوري خودش را به محل سر و صدا رساند. ناگهان با يک بچه گنجشک خوشگل و چاق و چله وسط کلي تاپاله بوگندو مواجه شد. يک ادکلن از داشبورد ماشينش درآورد و ريخت روي خودش و يک نگاهي توي آيه بغلش کرد. ناگهان از 206 گوجه‌اي رنگش پايين آمد و خودش را همين که به کنار گنجشک رساند زانو زد و با لحن سوزناکي (تو مايه‌هاي محمدرضا گلزار) گفت:‌ Oh My God!!. خانم عزيز!‌ کي اين بلا را سر شما آورده است؟ کدام حيوان پست فطرت و ديو سيرتي توانسته به هيکل ظريف و زيباي شما اين کار را بکند؟ يعني دنياي ما اينقدر کثيفه!؟

 

گنجشکه که با ديدن اين روباه خوشتيپ و خوش سر و زبان يکمي جا خورده بود، تاپاله را از روي سر و صورتش کنار زد و در حاليکه سعي مي‌نمود با احساس سوز و گداز هرچه بيشتر حرف بزند گفت : اوه! آقا روباهه! شما بايد احتمالا يک فرشته باشيد که خدا براي من رسانده. من براي گردش از آشيانه آمده بودم بيرون که يک اسب بي نزاکت منو ديد و « بدون هيچ دليلي » با وقاحت تمام عملي را که بايد روي قبر پدرش انجام مي‌داد با من انجام داد!

 

روباه گفت، ايشا‌ا... اين اسبها جز جيگر بگيرند، ايشا ا... ببرندشان توي اين رستوران‌هاي بين راهي و به خورد مردم بدهند، دريغ از شعور و احساس که اين ها داشته باشند. واقعا نمي دانم اين طرز برخورد با يک خانم متشخص است!!؟ گنجشک خانوم هم که دوباره دو سه تا از اين قلب‌هاي صورتي دور کله‌اش شروع کرده بود به چرخيدن و قلبش هم داشت تالاپ تالاپ صدا مي‌کرد، گفت: ‌واي خداي من! شما چقدر جنتلمن و با شخصيت هستيد. روباه هم با فروتني ساختگي گفت :‌ بنده هميشه در خدمت گذاري شما حاضرم. اصلا انگار از همان روز اول من و شما را براي هم ساخته‌اند. واقعا نمي‌دانم چه بگويم چون از اينکه با اين دوشيزه دوست‌داشتني آشنا شدم زبانم بند آمده،‌ به نظرم بهتر است در محل مناسب‌تري در اين باره مفصلا با هم صحبت کنيم. موافقيد؟ آخه من احساس مي‌کنم در حال حاضر شما به يک حمام گرم و يک فنجان کاپاچينوي داغ خيلي بيشتر احتياج داريد عزيزم.

 

خلاصه، روباه بي‌درنگ گنجشک را سوار 206 گوجه‌اي رنگش کرد و سه سوت برد به خانه‌اش در بالاي جنگل. همين که رسيد به خانه يک آهنگ بريان آدامز برايش گذاشت و خودش رفت به حمام و وان را پر کرد از آب گرم و انواع شامپوي معطر و اين جور چيزها. بعد برگشت و به گنجشک گفت تا او حمام مي‌گيرد من نيز ترتيب شام را مي‌دهم. گنجشک که حسابي عشقولانه‌اش گل کرده بود و در خوابش هم چنين شبي را نمي‌ديد رفت به حمام و روباهه هم رفت به آشپزخانه و مشغول عملياتي خاص شد... گنجشکه که از حمام آمد بيرون، روباهه يک تاپ و شلوارک خوشگل گذاشت روي کاناپه و گفت اين براي شماست. مي‌دانم که لباس‌هايتان ديگر قابل استفاده نيست.  بعد هم به جاي کاپاچينو  يک گيلاس آب آلبالو داد دستش و گفت عزيزم اين را بنوش که گرمت خواهد کرد!

 

بعد هم گنجشک در هنگام نوشيدن شروع کرد به تعريف داستان زندگي‌اش و برايش شرح داد که اصلا از همان روزي که از آن تخم لعنتي آمده بيرون، کسي درکش نکرده و با همه مشکل دارد. پدر و مادرش نمي‌گذارند برود با بچه کلاغ‌ها بازي کند، نمي‌گذارند برود شمال جنگل، نمي‌گذارند برود پارتي، نمي تواند با هر لباسي که مي خواهد به بيرون برود، حتي نمي‌گذارند جيکش دربيايد و خلاصه نتيجه اش اين شده امروز که پدر و مادرش رفته بودند براي خريد سيسموني جوجه توي تخم‌شان، او هم زده بيرون تا آزادي را تجربه کند و آن طوري که دلش مي‌خواهد زندگي کند.

 

روباه چشمانش برقي زد و گفت:‌ خداي من! باورم نمي شود. شما عجب خانم با شعور و فهميده‌اي هستيد. از سن خودتان خيلي بالاتر فکر مي‌کنيد. اصلا خيلي برايم جالب است. درک و شعور شما با زيبايي‌تان هماهنگي کامل دارد. بعد دست گنجشک خانم را خيلي رومانتيک مي بوسد و شروع مي کند با گنجشک خانم ما تانگو رقصيدن.

 

گنجشکه که از اين حرکات روباه متشخص و مودب در پوست خودش نمي‌گنجيد کمي قرمز شد اما چيزي نگفت. در حين رقص احساس خستگي شديدي مي‌کرد و خميازه‌اي کشيد. روباهه فوراً شصتش خبردار شد که شربت آلبالو دارد کار خودش ر مي‌کند! به همين دليل گفت به نظرم فعاليت‌‌هاي امروز بايد شما را خسته کرده باشد، من پيشنهاد مي‌کنم که تشريف ببريد و کمي استراحت بکنيد. بنده جسارتاً يک اتاق خواب اختصاصي براي شما در نظر گرفته‌ام که اگر اجازه بدهيد راهنمايي‌تان بکنم. نظرتان درباره يک اتاق خواب پر از شمع‌هاي روشن چيست؟

 

گنجشک خانم که ديگر حال حرف زدن نداشت، در بغل روباه افتاد و روباه نيز چون سرداري فاتح او را در دستانش گرفت و به اتاق خواب برد. کمي بعد که مطمئن شد او به خواب رفته دوباره به اتاق خواب برگشت و او را بغل کرده و بسوي آشپزخانه به راه افتاد. درب مايکروويو را باز کرد و گنجشک خواب آلود را روي سيني مخصوص گذاشت ، درب اجاق را بست و دستگاه را روي پخت سه دقيقه تنظيم کرد و دکمه‌اش را بي‌معطلي فشار داد!

 

5 دقيقه بعد گنجشک خانم ما ديگر هيچ چيزي براي از دست دادن نداشت! در واقع او ديگر براي پدر و مادرش مرده بود. وقتي اسب اين ماجرا را از يک کلاغ شنيد لبخند نسبتا زيرکانه‌اي زد و گفت :‌ هر کس که بر تو دشمن مي‌نمايد دشمن تو نيست و هر کس که تو را از پاتاله در مي آورد لزوما دوست تو نيست بيشتر، شايد اين داستان گنجشکاني باشد که به اشتباه گمان مي کنند پرواز کردن همان رسيدن به چيزهاي نداشته در دنياي ديگر امروز است.

 

آيا مي‌دانيد در جنگلي که هم‌اکنون همه ما در آن زندگي مي‌کنيم براي روباهان هميشه گنجشکاني وجود دارند که روي سيني مخصوص آنها قرار بگيرند؟ آيا مي‌خواهيد يکي از آن‌ها باشيد؟ آيا مي‌دانيد در همين جنگل اسبهايي وجود دارند که ما هيچگاه حسن نيت آن‌ها را نمي‌توانيم درک کنيم؟ يادتان باشد هيچگاه به خاطر گرم شدن در «زمستان نداشته‌ها» يا نوشيدن شربت «خوشي‌‌هاي بي‌ارزش»،‌ از شرافت خود نگذريد. شرافت خمير مايه تشخص شماست. عزيزان من، سعي کنيد هيچگاه براي درک احساس خوشبختي به انسان بي‌ارزشي وابسته نباشيد. هر چند روباهان نيز در نهايت خود طعمه خودکامگي خود هستند! خداوند بسيار دانا است، در عادل بودنش ذره‌اي هم شک نکنيد!

 

راستي،  مطمئنيد نویسنده این داستان نيز يک روباه مکار نيست!؟ روباهي با نوشته‌هاي قشنگ و دوست‌داشتني!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 2:34 بعد از ظهر | لینک ثابت |


يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .

 

يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شکنه .

 

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .

 

يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .

 

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .

 

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه .

 

يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره .

 

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .

 

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

 

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .

 

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني داره ، جائي که :

 

چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه .

 

 

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 ساعت 6:11 بعد از ظهر | لینک ثابت |


فاصله فهیمه خوب تا فهیمه بد فقط یک قدم است.

 

فاصله خوب و بد

 

 

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 6:23 بعد از ظهر | لینک ثابت |


قصه ما و خدا مث قصه اون ماهي ميمونه كه هر روز به خاطر دوري از دريا اشك    مي ريخت و گريه ميكرد .

آخرشم تو اشك خودش غرق شد و فهميد دريا چيزي نيست جز اشكاي ماهيها . ما با خدا فاصله اي نداريم جز خود !!

 

خدايا من الان لبه پرتگاهم. چكار كنم؟؟!!!

 

اگه خدا تا لبه یه پرتگاه خطرناک تو رو برد فقط بهش اعتماد کن.

چون یا تو رو از پشت میگیره

یا پرواز کردن رو بهت یاد میده.

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت 1:58 بعد از ظهر | لینک ثابت |


هیچگاه هیچ حریقی

 

              هیچ  نیستانی  را  چنان  نسوخت

 

                                     که  چشمان تو  هستی  مرا...

 

 

                              

 

 

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 5:41 بعد از ظهر | لینک ثابت |


آره بازم يکي بود و يکي نبود. اوني که بود تو بودي و اوني که نبود من بودم.

 

 يکي داشتو يکي نداشت ، اوني که داشت تو بودي و اوني که تو رو نداشت من بودم.

 

يکي خواستو يکي نخواست ، اوني که خواست تو بودي اوني که بي تو بودن رو نخواست ، من بودم.

 

يکي آورد و يکي نياورد ، اوني که آورد تو بودي اوني که جز تو به هيچ کس ايمان نياورد من بودم.

 

 يکي برد و يکي نبرد ، اوني که برد تو بودي اوني که دل به تو باخت من بودم.

 

يکي گفت و يکي نگفت ، اوني که گفت تو بودي و اوني که دوست دارم رو به هيچ کس جز تو نگفت من بودم.

 

يکي موندو يکي نموند ، اوني که موند تو بودي اوني که بدونه تو نميتونست که بمونه من بودم.

 

يکي رفت و يکي نرفت ، اوني که رفت تو بودي و اوني که بخاطره تو ، تو قلبه هيچ کس نرفت من بودم.

 

 

خدا جووووووني اينقدر بهت نياز داااااااااااااااااااااااارم كه نگووووووووووووو. دلت مياد فهيمه رو تنها بذاري؟ فهيمه كوچولو دلش غصه دار ميشه اگر باهاش قهر كني آخههههههههههه...... آشتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت 4:35 بعد از ظهر | لینک ثابت |


در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ در گرمي دست هايت

 

چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟

 

آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند

 

((دوستت دارم)) دوست ندارم که بگويم دوستت دارم دوست دارم که

 

بداني دوستت دارم.

 

 

 

                             

                          و دوباره عشق متولد شد.

 

 

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 10:51 قبل از ظهر | لینک ثابت |


چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت بشي حس کني که هنوز دوستش داري.

 چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواری تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده.

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي.

چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري.

                                               قلب و روحم رو شكستي!!! 

 

هلاله جوووووونم درك ميكنم كه چقدر سخته ازش جدا بشي ولي چرا ما آدما اینطور خودمونو اسیر عشق کسی میکنیم که براش اهمیت نداره امروز با تو باشه و فردا با کسی دیگه. من خودم از همون دسته آدمایی هستم که خیلی خیلی سخت از کسی دل میکنم ولی حتما باید یه راه حلی باشه که ...

کسی میتونه کمک کنه؟ کسی میتونه پیشنهاد بده؟ ببینم اصلا کسی بین خانم ها پیدا میشه که اینطور از کسی که دوستش داره از صمیم قلب جدا بشه؟ فقط به این خاطر که اون دیگه تو رو دوست نداره و عشق یکی دیگه رو میخواد امتحان کنه؟  بین آقایون چی؟ کسی پیدا میشه که اینطور عاشق باشه و ...

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 8:27 قبل از ظهر | لینک ثابت |


        هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش.


                          گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس

                 به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند...

 

   

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 6:21 بعد از ظهر | لینک ثابت |


هله جونم اینو برای تو و برای آنتی دروغ و برای همه اونایی مینویسم که یه جورایی به عشقشون نرسیدن و نمیدونن چرا اینطور شده!!!!

 

تا حالا فكر كردين كه چرا يه مدت توي جاده زندگي با يكي هم مسير مي شين ، بعد سر يه دو راهي هر كدوم مسير تازه اي رو انتخاب ميكنيد ؟

قطعاً توي اين هم مسيري ، تنهائي هاتون رو با هم قسمت كردين ، شادي هاتون ،...

گاهي وقتها كه تو راه گم شدين ، پناه همديگه بودين ...

يك وقتهائي كه يكي تون از ادامه راه خسته ميشد اون يكي هولش ميداد ، زير بال و پرش رو ميگرفت و بلندش ميكرد ، يا اينكه يه جاهائي خسته ميشدين اما هر كدوم به عشق همسفري با اون يكي ، شونه به شونه با هم راه ميرفتين و ادامه مي دادين

همه چي خوب پيش ميره ، تا اينجا نقشه زندگي هر دوتون يكي است .اما ميرسين به يه دو راهي ، نقشه رو نگاه ميكنين ، از اينجا به بعد نقشه هاتون با هم فرق داره

فكر ميكنيد اگه تو راه بمونين كسي نيست به جلو هولتون بده
كسي نيست زير بال و پرتون را بگيره...
يا فكر ميكنيد اصلا به عشق كي بقيه راه رو برم ؟؟

اما گروه ديگه اي هستند كه به خودشون ، به حسشون ، به درسهائي كه تو اين گمراهي گرفتن اعتماد ميكنند و سعي ميكنند ادامه راه رو با اتكا به نفس طي كنند.

اونا يه فرقي دارند و اينه كه ميدونند بايد از درسهايي كه از همراهشون تا به اينجا گرفتند براي ادامه راهشون استفاده كنند . اونا باور دارند هيچ همراهي بي هدف نيست

اونا به راهنماي اصليشون ايمان دارند ، اعتقاد دارند كسي بالاي سر خودشون و همراهشون هست كه جاده زندگي رو براشون امن ميكنه.پس با خيال راحت به راهشون ادامه ميدن .اين دسته باور دارند اون راهي رو كه تا به اين جا طي كردند باعث رشدشون شده...

خيلي جاها دلتنگ همراهشون هستند ، اما از كجا معلوم ؟ شايد اون دو تا بايد قوي تر بشن ، هر كدوم مسيرهاي تازه اي رو طي كنند ، درسهاي جديد ياد بگيرند ، آماده بشن تا اين درسها رو به يكي ديگه ياد بدن ، اون وقت دوباره سر يه دو راهي كه قراره يكي بشه ، كنار هم قرار بگيرند و ادامه راه رو با هم طي كنند...

همه و همه براي رشد ماست ، يه وقتهائي يكي ، همراه خوبي براتون نميشه ، براتون پشت پا ميگيره ، يه وقتائي هولتون ميده تو چاله ، يه جاهائي توي تاريكي شب تنهاتون ميذاره......همه اينها قلبتون رو به درد مياره ، اما وقتي مسيرتون رو ازش جدا كردين و تو راه جديد قدم ميذارين ، حواستون رو جمع ميكنيد ، چاله ها رو ميبينين ،حواستون هست كه توش نيفتين ، دقت ميكنيد كه همه تكيه گاهتون رو به يكي ندين كه اگه يه وقت شونه خالي كنه با مخ زمين بخورين ...

اينبار ديگه ياد گرفتين تو تاريكيها از خودتون مراقبت كنيد ، تجربه هاتون ، مثل يه فانوس جلوي پاتون رو روشن ميكنه
حالا ميبينين كه چقد رشد كردين ، اون وقت براي اون همراهتون هم دعاي خير ميكنين چون ميفهمين اونم مربيتون بوده و درسهائي بهتون داده كه حالا به اينجا رسيدين

درسته !
هر راهي كه تو نقشه زندگيتون مشخص شده هدفي رو تو دلش داره و هر همراهي كه تو اين راه كنارتونه ، مربي شماست كه درسهاي زندگي رو بهتون ياد ميده و اين شما هستين كه با اتكا به خودتون و با اعتماد به مسيري كه كائنات براتون در نظر گرفته انتخاب ميكنين كه تو جاده زندگي قدم بذارين و مسير تازه زندگيتون رو مشخص كنين

هميشه قدرتمند باشيد

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 ساعت 5:54 بعد از ظهر | لینک ثابت |


سلام بچه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شدم چندساله؟؟ مگه اصلا فرقی میکنه مهم اینه که یه سال بزرگتر شد عقلم.!!!!!!!!!

امیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدوارم!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 2:1 بعد از ظهر | لینک ثابت |


یه روزی یه دوستی میخواست یه کاری انجام بده . بهش گفتم بذار برات یه قصه ای بگم بعد تو اون کار رو انجام بده. اون کار خودش رو کرد و نذاشت من قصه ام رو بگم. گفت بعدا بذار توی وبلاگت و من اونو میخونم و نظر میدم. به نظر من اون دوستم نباید در اون موقع کاری رو که دلش میگفت انجام میداد. باید لااقل میذاشت من این داستان رو بگم بعد .....

خوب میگن آدمیزاد نمیتونه جلوی بعضی از اتفاقات رو بگیره. ما آدما ندونسته یه کاری میکنیم که دیگه ممکنه جبران نشه.

حالا اون داستان رو برای شما دوستای گلم مینویسم. ولی خواهش میکنم شما این داستان رو خوب بخونین. ما در بعضی از کارا عجله به خرج میدیم و بعد دیگه نمیتونیم هیچ کاریش بکنیم....

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.


شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد.

ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد.

پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند.

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند

اما چنين نشد .

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند .

آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد .

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 ساعت 4:11 بعد از ظهر | لینک ثابت |


 

بالهايت را کجا جا گذاشتي؟


پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت: يادت مي آيد؟ تو را با دو بال و دوپا آفريده بودم ؟تو بالهات رو كجا جا گذاشتي؟؟؟؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود .اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد .

 

آنوقت رو به خدا کرد و گريست.

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در یکشنبه بیستم فروردین 1385 ساعت 5:33 بعد از ظهر | لینک ثابت |


آي آدماي عاشق بدونين كه:

 

عشق چيزي است كه

            بيشتر از هر چيزي

                   داشتنش را دوست داريم

و بيشتر از هرچيزي

            دادنش را دوست داريم

و هيچ كس در نمي يابد ......

            كه عشق همان چيزي است كه

                                   همواره داده ميشود

                                     و پذيرفته نميشود.

 

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 ساعت 1:10 بعد از ظهر | لینک ثابت |


خسته شدم. خیلی خیلی خسته ام. انگار نه انگار که سال نو شده. به خودم قول داده بودم که سال جدید دیگه کارم رو کمتر کنم. ولی نمیدونم چرا نمیشه. برنامه ریزیش یه کمی سخته. میدونی .... بعضی وقتا دوست دارم همه چی رو ول کنم و برم توی یه دشت بزرگ تنهای تنها توی سکوت اونجا فقط بشینم و فکر کنم. دو روز شایدم سه روز یا شایدم.... نمیدونم به چند روز احتیاج دارم تا این خستگی لعنتی از تنم بیرون بره. روحم به آرامش احتیاج داره. بعضی وقتا فکر میکنم که این توی این کاری که دارم انجام میدم از خیلی از همنوعام جلوترم. به خودم میبالم ولی بعضي وقتا از كارم خسته ميشم. ميدوني چرا؟؟ چون روز تعطيل و غير تعطيل رو از من گرفته. ناشكري نميكنم ولي خوب منم آدمم. يه بزرگي يه روزي به من گفت آدما كار ميكنن كه زندگي كنن. ولي نميدونم چرا پيش نمياد كه منم زندگي كنم.

دارم شكايت ميكنم؟؟ الانه كه خدا سوسكم كنه يا تبديل به سنگ سياه زشت بشم.

كمممممممممممممممممممممككككككككككككككككك دارم سنگ ميشم.........

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در پنجشنبه دهم فروردین 1385 ساعت 4:36 بعد از ظهر | لینک ثابت |


سلام به همه شما عزيزان

چندتا از دوستان خوبم به من گفتند كه قالب وبلاگم يه كمي شلوغه! راست ميگنم خوب!‌ حرف حساب جواب نداره. فعلان اين قالب رو گذاشتم تا يكي طراحي كنم. اگه ممكنه منو يه كمي تحمل كنين تا قالب وبلاگم كامل بشه.

خيلي دوست داشتني هستين كه منو و وبلاگم رو تحمل ميكنين.همتون ماهين

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در یکشنبه ششم فروردین 1385 ساعت 7:57 بعد از ظهر | لینک ثابت |


یه کمی دیر اومدم ولی باز اومدم

سال نو برهمه شما عزیزان مبـــــــــارک. برای همتون یه سال پراز قشنگی و سرسبزی رو آروز دارم.

 

نوروز

 

نوروز، جشن ايرانيان از روزگاران كهن پر شكوه ترين جشن بهاری در جهان بوده است. نوروز بهارانه ای  است كه روايت های تاريخ درباره پيدايش آن بسيار گوناگون است  نوروز جشن شروع  فروردين يا  « فرودگان »  است كه ياد آور  اجداد و نياكان ما بود و چنان مي پنداشتند كه در پنج شب  ، ارواح پاك مردگان ، برای ديدار وضع  زندگي و  احوال  بازماندگان  به  زمين فرود  مي آيند و در خانه و آشيانه خويش  سرگرم تماشا وسركشي  مي شوند . اگرخانه روشن و پاكيزه و  ساكنان آن  راحت وشاد باشند ، ارواح مسرور و سر افراز برمي گردند. اما درغير اينصورت ، آنان غمگين وناراحت به منزلگاه خويش باز مي گردند وتا سال آينده به انتظار مي نشينند .

 درباره  پيدايش  نوروز در روايتي ديگر  چنين آمده است كه نيشكر را جمشيد در اين روز يافت و مردم از كشف خاصيت  آن متحير شدند  . پس  جمشيد  دستور داد تا از  ( شهد آن ) شكر ساختند و به مردم هديه دادند . از اين رو ، آن را نوروز ناميدند .

 همچنين روايت شده كه اهريمن ، بلای خشكسالي و قحطي را بر زمين فرو نشانيد . اما جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت و عاقبت او را شكست داد . آنگاه خشكسالي،  قحطي ونكبت را بر روي زمين از ريشه بخشكانيد و به زمين بازگشت با بازگشت ويدرختان و هر نهال و چوب خشكي سبز شدند . پس مرد م اين روز را « نوروز » خواندند و هر كس به يمن و مباركي در تشتي جو كاشت و اين رسم سبزه  نشانيدن در ايام نوروز از آن زمان به امروز باقي مانده است . در خيام نامه آمده است :

چون از اميري جمشيد 421 سال گذشت ، جهان  از او يكسره  راست  همي آمد .ايران و ايرانيان هم مطيع و مريد او شدند تا بفرمود گرمابه های بسيار ساختند و سيم  و زر  از معادن بر آوردند  و ديبای  ابريشمي  بافتند كه آن  روز ،  روز  اول « حمل » بود . پس جشني  بر پا ساخته و  نوروزش  نام  نهاد   تا  هر  سال  چو فروردين  آيد ، آن روز را جشن گيرند . در ميان اقوام آريايي كه وارد ايران شدند ، جشن سال نو در اصل به دو شكل زير بوده است :

 آرياييها در روزگاران باستاني دارای دو فصل گرما و سرما بودند . فصل سرما شامل دو ماه و فصل گرما شامل ده ماه مي شد .  ولي پس از مدتي ،  تابستان داراي هفت ماه و زمستان داراي پنج ماه شد . در هر يك از اين دو فصل جشني برگزار مي كردند كه هر دو اين جشنها را آغاز سال نو تلقي مي كردند . در جشن  اول كه به هنگام  آغاز فصل گرما  يعني به هنگامي كه گله ها را  از آغل به چمنهاي سبز و خرم مي كشانيدند و از ديدن چهره گرمابخش خورشيد شاد مي شدند. جشن دوم با شروع سرما آغاز مي شد . در اين ايام گله را به آغل باز مي گرداندند و با توشه هاي اندوخته از آنها نگهداري مي كردند . بر اساس شواهد و قرا ئن ، جشن نوروز حتي به هنگام تدوين بخش كهن اوستا نيز در آغاز بهار بر پا مي شده و شايد به نحوی كه اكنون بر ما معلوم نيست آن را در برج مزبور ثابت نگاه مي داشتند .
عيد نوروز شش روز متوالي دوام  داشت و در اين روزها ،  سلاطين بار عام مي دادند و نجبای  بزرگ و  اعضای خاندان  خود را به  ترتيب  مي پذيرفتند و به حاضران  عيدی مي دادند . در روز اول سال مردم زود از خواب برمي خواستند ،  به كنار نهرها و قناتها و خود را مي شستند و به يكديگر آب مي پاشيدند و شيريني تعارف مي كردند . صبح قبل از آنكه كلامي  گويند ، شكر يا عسل مي خورند و برای حفظ بدن از نا خوشي ها و بدبختي ها روغن به تن مي ماليدند.

اما  نوروز ،  پس از مرگ جمشيد  نيز به حيات خود  ادامه  داد .  در معنا  ، نوروز ، از   هجمه ها و حمله هاي يونانيان ، اعراب ، تركها ومغول ها جان به در برد . و نوروز ثابت كرد كه مهم ترين  جشن  فرهنگي  ميليون ها  ايراني است كه در درون ايران  زندگي مي كنند

 

هفت سين

هفت سين ، هفت واژه كه با حروف  « سين » شروع مي شوند نيز از سنت های جالب نوروز است . در زمان امروز ، هفت سين مشخصاً معاني استعاره اي خاص خود را دارد : سمنو ، جوانه هاي گندم كه طي مراسم خاصي پخته مي شود . سيب ، سنجد ، سير . زرتشتيان ،  اوستا  ، كتاب  مقدس  آسماني  خود را در رأس  سفره  هفت سين  قرار  مي دهند . تخم مرغ های رنگين ، گلاب ، سكه ، طلا ، ماهي قرمز در آب ، آينه ، شمع و هر يك از اين موارد سمبل و نماد تولد ديگر باره بهاران است . در اساطير  ايراني در ارتباط با نوروز ،  جوانه ي گندم  و عناب ،  نشانه و سمبل   زايش ديگر باره بهاران است و سبزی ، سكه ، و سركه سمبل و نماد افكار نيك ، كردار نيك ، خدا پرستي ، نيك بختي ، جاودانگي و داد و دهش است كه به باور زرتشتيان ، زرتشت پيامبر، آنها را از جمله صفات اهورا مزدا دانسته است .

 

 

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در شنبه پنجم فروردین 1385 ساعت 3:37 بعد از ظهر | لینک ثابت |


 

 

يک نفر.... يک جايي...
تمام رؤيايش لبخند توست وزماني که به تو فکر ميکنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه پس هر گاه احساس تنهايي کردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش
يک نفر ... يک جاي... در حال فکر کردن به توست

يه نفر يه جايي در حال فكر كردن به توست!!

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت 7:37 بعد از ظهر | لینک ثابت |


سلام

اینم بیچاره طلفکیا پسرا

ما که نفهمیدیم بالاخره این پدر و مادرا از ما چی میخوان؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

_شش سال اوّل زندگي:
گريه نکن
شيطوني نکن
دست تو دماغت نکن
مامانت رو اذيّت نکن
روي ديوار نقاشي نکن
انگشتت رو تو پريز برق نکن
دمپايي بابا رو پات نکن
به خورشيد نگاه نکن
شبها تو جات جيش نکن
تو کمد مامان فضولي نکن
با اون پسر بي‌تربيته بازي نکن
اسباب‌بازي‌ها رو تو دهنت نکن
زير دامن شمسي خانوم رو نگاه نکن
دماغت رو تو لوله جاروبرقي نکن

  _
۲دوره ي دبستان:
موقع رفتن به مدرسه دير نکن
پات رو تو جاميزي نکن
ورقهاي دفترت رو پاره نکن
مدادت رو تو دهنت نکن
به دخترهاي مدرسه بغلي نگاه نکن
حياط مدرسه رو کثيف نکن
دست تو کيف بغل دستيت نکن
تخته‌سياه رو خط‌خطي نکن
گچ رو پرت نکن

تو راهرو سرو صدا نکن
تو کلاس پچ‌پچ نکن
• ATARI
بازي نکن


_
۳دوره راهنمايي:
ترقّه بازي نکن
• SEGA
بازي نکن
جاهاي بدبد فيلمها رو نگاه نکن
موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
تو کوچه فوتبال بازي نکن
دست تو جيبت نکن
با مامانت کل‌کل نکن
تو کلاس صحبت نکن
بعد از ظهر سروصدا نکن
با دختر شمسي خانوم منچ بازي نکن
اتاقت رو شلوغ نکن
روي ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
عکس لختي تماشا نکن
با بچّه‌هاي بي‌ادب رفت و آمد نکن
جرّ و بحث نکن


_4
دوره ي دبيرستان:
با کامپيوتر بازي نکن
تقلّب نکن
با دوستات موتورسواري نکن
عصرها دير نکن
با دختر شمسي خانوم صحبت نکن
با بابات دعوا نکن
تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن 
تو خيابون دنبال دخترها نکن
مردم‌آزاري نکن
نصف شب سرو صدا نکن
فيلم بد نگاه نکن
وقتت رو با مجله تلف نکن
چشم‌چروني نکن


 _
۵ دوره ي دانشگاه:
رشته‌اي رو که دوست داري انتخاب نکن
۲۴ ساعته چت نکن
سر کلاس درس غيبت نکن
با دختر شمسي‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
خيابون‌ها رو متر نکن
تو سياست دخالت نکن
با دخترهاي مردم هر کاري دلت خواست نکن
شب براي شام دير نکن
با مأمور پليس کل‌کل نکن
چراغ قرمز رو عشقي رد نکن
موبايلت رو Reject نکن
استادت رو اُسکل نکن
حذف پزشکي نکن
آستين کوتاه تنت نکن
همه رو دودره نکن


_
۶دوره ي سربازي:
موهات رو بلند نکن
روت رو زياد نکن
از اوامر سرپيچي نکن
فرار نکن
با اسلحه شوخي نکن
غيبت نکن
به آينده فکر نکن
درگيري ايجاد نکن
به فرمانده بي‌احترامي نکن
غير از خدمت به هيچ چيز ديگري فکر نکن
با رئيس عقيدتي جرّ و بحث نکن
اعتراض نکن
با دختر شمسي خانوم نامه‌نگاري نکن
از تلف شدن وقتت ناله نکن
از آشپزخونه دزدي نکن

 

 

_7 دوره ي شوهر بودن:
با زنت شوخي نکن
زنت رو با دختر شمسي خانوم مقايسه نکن
به زنت خيانت نکن
با دوستانت الواتي نکن 
• تو Orkut خودت رو Single معرفي نکن

به زنهاي ديگه نگاه نکن
موبايلت رو قايم نکن
از عکسهاي قبل از ازدواجت نگهداري نکن
پولت رو خرج دوستات نکن
رفتار دوران مجرّدي رو تکرار نکن
غير از زندگي مشترک به هيچ چيز فکر نکن
ريسک نکن
بدون اجازهء زنت هيچ کاري نکن


 - 8
دوره ي پدر بودن:
بچّه رو تنبيه نکن
به بچّه بي‌توجّهي نکن
بچّه‌ت رو با بچّه‌هاي ديگه مقايسه نکن
به بچّه توهين نکن
بچّه رو از بازي منع نکن
بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسي خانوم تشويق نکن
با بچّه کل‌کل نکن
بچّه رو محدود نکن
بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
به مادر بچّه بي‌توجّهي نکن
بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
آزادي بچّه رو محدود نکن
به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن
از خواستهاي بچّه چشم‌پوشي نکن

 


۹- دوره ي پيري:
براي بچّه‌هات مزاحمت ايجاد نکن
نوه‌هات رو لوس نکن
با پيرزن‌هاي ديگه معاشرت نکن
به خاطراتت فکر نکن
پولت رو خرج نکن
هوس جووني نکن
غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
با زنت بي‌وفايي نکن
از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتي نکن
لباس شاد تنت نکن
به بيوه شدن دختر شمسي خانوم توجّه نکن
تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
از گذشته ناله نکن
به هر کي رسيدي، نصيحت نکن
به آينده فکر نکن



_
۱۰ دوره ي پس از مرگ !
حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاري دلت مي‌خواد بکن...
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 ساعت 6:26 بعد از ظهر | لینک ثابت |


بغض هم براي خودش رويايي داشت

دلش مي خواست لبخند بزند، نمي توانست

از همان نزديکي بوي باران را حس کرد / ..... / بغض ترک خورد / و ...... نم نم باريد

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 ساعت 6:21 بعد از ظهر | لینک ثابت |


بعضی وقتا آدم باید از اونچه توی دلشه حرف بزنه وگرنه حرف ها میان قلنبه میشن تو گلوی آدم بعدش آدم "افسرده" میشه!!!

ساحل، دریا کنار یار؟! این پسرها همیشه دوست دارن با چند نفر خوش بگذرونن! آخه دلشون واسه بقیه که تنهان میسوزه! (عجب مهربونن اینها) دنیا رو هم دوست داره ولی با یار!!! 2 نفر از لیست حذف شدن، لیلا و شیرین ! مثل اینکه مایل به ادامه و همزیستی با بقیه دختر ها نبودن!؟ بدون هیچ تعارفی راحت حرف دلش رو می زنه: "من تو رو با بقیه دختر ها دوست دارم

ای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا، این مهر و محبت رو تو گذاشتی تو دل این جنس ذکور؟!

نوشته شده توسط فهيمه ضيائي در چهارشنبه دهم اسفند 1384 ساعت 6:9 بعد از ظهر | لینک ثابت |